اکنون ابرِ سياه بر تخت سلطنت نشسته است
در آسمان
که با غرّشش می بُرّد
ریسمان نور را
و خورشيد را به محاکمه فرا می خواند
با تورِ بارانی به صيد درختان ميرود
و با شلاقش بر شانه های بامها می کوبد
سمج و مدام
و از ناودانها جاری ميشود
آنگه
که عقده هایش را در گوش زمين زمزمه کند
و زمين سنگ صبورش می ماند
ناچار از تشنگی
برچسب:
نویسنده: آریا کمالی