.qjlqJ.
از #محمد_عسکری_ساج #داستان_کیف
زمان هیچ چیز را تغییر نمی دهد
و ما همیشه همان چیزی هستیم که هستیم!
آن روزها کسی نمی گفت من سوم یا چهارم ابتدایی هستم
اگر کسی می پرسید در جوابش مثلا می گفتیم: کلاس چهارم
یعنی حداقل برای ما ابتدایی بودن کلمه ی غریبی بود, ماها که در جهانی بدوی زندگی می کردیم!
زمستان سرد ۱۳۷۵ کلاس چهارم ابتدایی بودم
خیلی از بچه ها کیف نداشتند, یعنی برای بچه های شهری مرزی که همین چند سال پیش درگیر جنگ بوده و اثرات اقتصادی جنگ تا مغز استخوان آدم هایش نفوذ کرده بود, داشتن کیفی که با آن به مدرسه بروند یک جور آرزو هم به حساب می آمد,
هر کس که کیف مدرسه داشت به نحوی "بچه سوسول" به حساب می آمد و با همین اسم هم ممکن بود صدا زده شود, بچه سوسول خطاب کردن کسی در حقیقت نوعی انزجار و خشم درونی بود برای بچه هایی که تصوری از جهانی که در آن زندگی می کردند نداشتند, اما می دانستند کسی که وضع ظاهری بهتری دارد و زندگی بهتری از آن ها دارد حتما آدم خوبی نیست, چون همه ی ما بدبخت بودیم!
خیلی ها کفش درست حسابی نداشتند, خیلی ها با کفش و شلوار پینه شده تمام سال به مدرسه می آمدند و با آن سرهای کچل سوژه های خوبی بودند اگر عکاسی هم در آن دنیا وجود می داشت!
چهره ی اکثر بچه های همکلاسی که سؤتغذیه از چهرهاشان کاملا پیدا بود, مملو بود از یک نوع شکستگی روحی که هرچه خانواده های فقیرتری داشتند این شکستگی در چهره هاشان عمق بیشتری پیدا می کرد
آنها که پدرانشان به شغل بهتری مشغول بودند و درآمد بیشتری داشتند طبعا از رفاه بیشتری هم برخوردار بودند,
مثلا پدر عباس قصاب بود, عباس که پدرش قصاب بود سر وضع بهتری داشت, سر گونه هایش همیشه گل انداخته بود, کاپشن و شلوار بهتری داشت و همینطور کفش گرانقیمتی که نمی گذاشت برف آب شده از لابلای سوراخ هایش داخل بشود و تمام مسیر مدرسه هم زجر بکشد و هم خجالت,
کاش می شد مجتبی که پدر نداشت و زندگی فقیرانه ای داشتند از کفش های کهنه و چندین بار تعمیر شده اش خجالت نکشد اما اشکال نداشت زجر بکشد, چون زجر کشیدن خیلی طبیعی بود!
زجر کشیدن بهتر از خجالت کشیدن است!!!
علی احمد هم قد بلند بود و هم آقا و با شخصیت, چهره ی معصومی داشت که نوعی لطافت دخترانه را در خودش پنهان کرده بود, پدر علی احمد اهل زمین و کشاورزی بود, خانواده اش را به شهر آورده بود که بچه هایش درس بخوانند و غیر از کار کشاورزی یک مغازه ی بزرگ خواروبار فروشی هم داشتند و یک کلوب آتاری...
عباس و علی احمد وضعشان از همه بهتر بود و بقیه را می شد در سطوح مختلفی از فقر عیان در چهرهاشان رتبه بندی کرد, عباس با اینکه سر و وضعش خوب بود اما با خودش کیف نمی آورد, کیف نمی آورد چون بچه ی بی فکری بود یعنی فکر میکنم اذیت میشد که کیف را حمل کند با خودش.
در حقیقت به همراه داشتن کیف به نوعی لگام زدن بود, انگار افساری به تو می بستند که از دنیای اطرافت جدایت می کرد, آخر یک چیز غیر طبیعی بنظر میرسید, میان آنهمه بچه که حتی لباسی نداشتند بپوشند, کیف عذاب وجدان بود انگار, مجبورت میکرد بفهمی دنیای اطرافت خیلی اوضاع وخیمی دارد و خیانت خفیفی در خودت حس میکردی و اینکه این خیانت را در حق جهان اطرافت مرتکب شده ای, در حق دوستانت, همکلاسی هایت, کسانی که با آنها میخندی و بازی میکنی و سر یک میز مینشینی...
علی احمد همه را جذب خودش می کرد, مهربان بود, هیچوقت از زورش استفاده نمی کرد, با اینکه مبصر بود همیشه هوای همه ی بچه ها را داشت, من عمیقا دوستش داشتم و همیشه با هم به مدرسه میرفتیم,
اما نمیدانم چرا علی احمد با اینکه وضع مالی خوبی داشتند باز هم کیف نداشت, و مثل همان بچه ها یک کِش دور کتاب هاش می انداخت و زیر بغل می زد و به مدرسه می آمد!
فکر می کنم علی احمد تنها کسی بود که همان روزها فهمید و عمل کرد, و من که از پس این سال ها دارم به همچیز فکر میکنم و تازه میفهمم چه اتفاقی افتاده است به اندازه ی همه ی این سال ها از علی احمد عقب ترم, علی احمد نمی توانست وجدان درد را تحمل کند, می توانست کیف داشته باشد و نداشت!
خیلی مهم بود که بتوانی کیف داشته باشی و نداشته باشی
همه آن بچه ها آرزو داشتند که کیف داشته باشند, اما وقتی یکی داشت و بقیه نداشتند خب این یک نوع خیانت به روح جمعی بحساب می آمد...
اما من "بچه سوسول" بودم, از آن بچه سوسول هایی که هم کیف داشت و هم دستکش کاموایی و هم اگر لازم می شد چتر!
و ما همیشه همان چیزی هستیم که هستیم!
آن روزها کسی نمی گفت من سوم یا چهارم ابتدایی هستم
اگر کسی می پرسید در جوابش مثلا می گفتیم: کلاس چهارم
یعنی حداقل برای ما ابتدایی بودن کلمه ی غریبی بود, ماها که در جهانی بدوی زندگی می کردیم!
زمستان سرد ۱۳۷۵ کلاس چهارم ابتدایی بودم
خیلی از بچه ها کیف نداشتند, یعنی برای بچه های شهری مرزی که همین چند سال پیش درگیر جنگ بوده و اثرات اقتصادی جنگ تا مغز استخوان آدم هایش نفوذ کرده بود, داشتن کیفی که با آن به مدرسه بروند یک جور آرزو هم به حساب می آمد,
هر کس که کیف مدرسه داشت به نحوی "بچه سوسول" به حساب می آمد و با همین اسم هم ممکن بود صدا زده شود, بچه سوسول خطاب کردن کسی در حقیقت نوعی انزجار و خشم درونی بود برای بچه هایی که تصوری از جهانی که در آن زندگی می کردند نداشتند, اما می دانستند کسی که وضع ظاهری بهتری دارد و زندگی بهتری از آن ها دارد حتما آدم خوبی نیست, چون همه ی ما بدبخت بودیم!
خیلی ها کفش درست حسابی نداشتند, خیلی ها با کفش و شلوار پینه شده تمام سال به مدرسه می آمدند و با آن سرهای کچل سوژه های خوبی بودند اگر عکاسی هم در آن دنیا وجود می داشت!
چهره ی اکثر بچه های همکلاسی که سؤتغذیه از چهرهاشان کاملا پیدا بود, مملو بود از یک نوع شکستگی روحی که هرچه خانواده های فقیرتری داشتند این شکستگی در چهره هاشان عمق بیشتری پیدا می کرد
آنها که پدرانشان به شغل بهتری مشغول بودند و درآمد بیشتری داشتند طبعا از رفاه بیشتری هم برخوردار بودند,
مثلا پدر عباس قصاب بود, عباس که پدرش قصاب بود سر وضع بهتری داشت, سر گونه هایش همیشه گل انداخته بود, کاپشن و شلوار بهتری داشت و همینطور کفش گرانقیمتی که نمی گذاشت برف آب شده از لابلای سوراخ هایش داخل بشود و تمام مسیر مدرسه هم زجر بکشد و هم خجالت,
کاش می شد مجتبی که پدر نداشت و زندگی فقیرانه ای داشتند از کفش های کهنه و چندین بار تعمیر شده اش خجالت نکشد اما اشکال نداشت زجر بکشد, چون زجر کشیدن خیلی طبیعی بود!
زجر کشیدن بهتر از خجالت کشیدن است!!!
علی احمد هم قد بلند بود و هم آقا و با شخصیت, چهره ی معصومی داشت که نوعی لطافت دخترانه را در خودش پنهان کرده بود, پدر علی احمد اهل زمین و کشاورزی بود, خانواده اش را به شهر آورده بود که بچه هایش درس بخوانند و غیر از کار کشاورزی یک مغازه ی بزرگ خواروبار فروشی هم داشتند و یک کلوب آتاری...
عباس و علی احمد وضعشان از همه بهتر بود و بقیه را می شد در سطوح مختلفی از فقر عیان در چهرهاشان رتبه بندی کرد, عباس با اینکه سر و وضعش خوب بود اما با خودش کیف نمی آورد, کیف نمی آورد چون بچه ی بی فکری بود یعنی فکر میکنم اذیت میشد که کیف را حمل کند با خودش.
در حقیقت به همراه داشتن کیف به نوعی لگام زدن بود, انگار افساری به تو می بستند که از دنیای اطرافت جدایت می کرد, آخر یک چیز غیر طبیعی بنظر میرسید, میان آنهمه بچه که حتی لباسی نداشتند بپوشند, کیف عذاب وجدان بود انگار, مجبورت میکرد بفهمی دنیای اطرافت خیلی اوضاع وخیمی دارد و خیانت خفیفی در خودت حس میکردی و اینکه این خیانت را در حق جهان اطرافت مرتکب شده ای, در حق دوستانت, همکلاسی هایت, کسانی که با آنها میخندی و بازی میکنی و سر یک میز مینشینی...
علی احمد همه را جذب خودش می کرد, مهربان بود, هیچوقت از زورش استفاده نمی کرد, با اینکه مبصر بود همیشه هوای همه ی بچه ها را داشت, من عمیقا دوستش داشتم و همیشه با هم به مدرسه میرفتیم,
اما نمیدانم چرا علی احمد با اینکه وضع مالی خوبی داشتند باز هم کیف نداشت, و مثل همان بچه ها یک کِش دور کتاب هاش می انداخت و زیر بغل می زد و به مدرسه می آمد!
فکر می کنم علی احمد تنها کسی بود که همان روزها فهمید و عمل کرد, و من که از پس این سال ها دارم به همچیز فکر میکنم و تازه میفهمم چه اتفاقی افتاده است به اندازه ی همه ی این سال ها از علی احمد عقب ترم, علی احمد نمی توانست وجدان درد را تحمل کند, می توانست کیف داشته باشد و نداشت!
خیلی مهم بود که بتوانی کیف داشته باشی و نداشته باشی
همه آن بچه ها آرزو داشتند که کیف داشته باشند, اما وقتی یکی داشت و بقیه نداشتند خب این یک نوع خیانت به روح جمعی بحساب می آمد...
اما من "بچه سوسول" بودم, از آن بچه سوسول هایی که هم کیف داشت و هم دستکش کاموایی و هم اگر لازم می شد چتر!
.
